تبليغاتX
★ஜ سکوت شبஜ ★

★ஜ سکوت شبஜ ★

زندگی ... تو چه بی رحمانه زیبایی ܓܨܓܨ

HOMEPAGE

E-MAIL

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:27 توسط ♥مریم♥ |

می خواست قلم نقطه ی ضعفش بنگارد        بیچاره ندانست علی نقطه ندارد

 

فقط میتونم بگم دوست دارم ، یک دوست دارم صادقانه مثل تمام محبت های خودت …

  ای کسی که کشتی زندگیم را

 از  میان موج های سهمگین روزگار

 به ساحل آرام رویاهام رسوندی روزت مبارک 

بابایی گلم

گفتند آسمان زيبا ترين چيز است

گفتم آسمان در وصف تو نا چيز است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:6 توسط ♥مریم♥ |

ورق کاغذی که همچون برف سپید بود گفت : ((من پاک و دست نخورده آفریده شدم و تا ابد نیز پاکیزه خواهم ماند. من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدگیها و ناپاکی ها مرا لمس کند ))

شیشه ی دوات سخنانش را شنید و در  قلب سیاهش به او خندید اما ترسید به او نزدیک شود.

قلم ها نیز که رنگهای گوناگونی داشتند با شنیدن سخنانش به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب ورق سپید چون برف همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند

اما  خالی از هر نوشته ای .

                                  از کتاب پیشتاز جبران خلیل جبران

سلام

ممنون از نظراتون

لطفا نظر سنجی رو جواب بدید جواباتون برام مهمه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:40 توسط ♥مریم♥ |