|
زندگی ... تو چه بی رحمانه زیبایی ܓܨܓܨ
|
||||
|
|
||||
و فرمود: پس از خداوند خواست تا گره ي ندانستنش را قدري باز كند. زمين من آكنده از حق و باطل است. آنگاه مومن خواهي بود. و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد حق تلخ بود. حق دشوار بود و ناگوار. حق سخت و سنگين بود. فرشته ها مي گريستند و مي گفتند حق را نپوشان... حق را نپوشان... اين كفر است... انسان كفران كرد وكفر ورزيد و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند و خداوند خواهد گفت
حق...
پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد
آي اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.
انسان نفهميد كه خداوند چه مي گويد
خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست.
اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به در كش تا آشكارش كني.
اما اگر حق را بپوشاني نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.
انسان گفت من جزبراي روشن گري به زمين نمي روم
انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيشاروي خود ديد چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.
پس هر بار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان كند.
اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.
انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت
قسم به زمان كه زيان كردي
حق نام ديگر من بود...




+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:21 توسط ♥مریم♥
|
