|
زندگی ... تو چه بی رحمانه زیبایی ܓܨܓܨ
|
||||
|
|
||||
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:27 توسط ♥مریم♥
|

با تشکر از دوست خوبم که این شعرو گفته.
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:10 توسط ♥مریم♥
|


+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:6 توسط ♥مریم♥
|

فریدون مشیری خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است! (دکتر علی شریعتی)
يك لحظه نشد خيالم آزاد از تو
يك روز نگشت خاطرم شاد از تو
داني كه ز عشق تو چه شد حاصل من
يك جان و هزار گونه فرياد از تو 


دل تنگ
سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه
تنها دلتنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين
نه همين سردي و بيگانگي از حد
گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:30 توسط ♥مریم♥
|


+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:15 توسط ♥مریم♥
|

روزهايي كه بي تو ميگذرد گرچه با ياد توست ثانيههاش آرزو باز مي كشد فرياد: در كنار تو ميگذشت، ايكاش!... هیچ و باد ... هيچ و باد است جهان؟ گفتي و باور كردي!؟ كاش، يك روز، به اندازه «هيچ» غم بيهوده نميخوردي! كاش، يك لحظه، به سرمستي باد شاد و آزاد به سر ميبردي!

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم.
هميشه سعی کن با کسی دوست شوی که دلش بزرگ باشد.چون خودت را برای ورود به قلبش کوچک نکنی.

جرج آلن: اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند .
دكتر شريعتي: دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است.

+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط ♥مریم♥
|

خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است چهرههايي هست اما اين زمان پيش چشم ما و پيرامونمان خندههاشان شوم و تلخ و نفرتانگيز است خنده پيروزي يغماگران سنگدل جمعي كه ميخندند خوش، بر گريههاي ديگران! غافلاند اينان كه چشم روزگار با سرانجام چنين خوش خندههايي آشناست گريههايي در پي اين خندههاست.
در پي هر خنده...
فریدون مشیری
از اوج ...
باران، قصيدهواري،
- غمناك-
آغاز كرده بود.
ميخواند و باز ميخواند،
بغض هزار ساله دردش را،
انگار ميگشود.
اندوه زاست زاری خاموش!
ناگفتني است ...،
اينهمه غم؟!
ناشنيدني است!
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند اگر تو نيز،
از اوج بنگري،
خواهي هزار بار ازو تلختر گريست...
فریدون مشیری)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:24 توسط ♥مریم♥
|

کوچه 


![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودم و در خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشتیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آیدتو به من گفتی:
-(( از این عشق حذر کن ! ))
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن ! ))
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم...))
باز گفتم که : (( تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم ان شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذز هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:7 توسط ♥مریم♥
|
